فرا موشت؟نه. خواهم کرد من از دیدار می ترسم
چو موجی قد کشیدی و سجود بر ساحل اوردی
پر از رازی ز من بگذر من از پندار می ترسم
چراغانی نمی خواهم من از خورشید سرشارم
هجوم سایه را بشکن من از دیوار می ترسم
فقط این بار تا اخر!مرا از نیستی دریاب
جه سرد است تنگ و تاریک است من از مردار می ترسم
از امروز و همیشه روزه ای از بی صداییم
غروب لحظه را کشتم من از افطار می ترسم
از این احساس پوچ و هیچ هز این پس بوسه های سرد
اگر از عاشقی پرسند؟ من از انکار می تر سم
چه اصراریست ستاره هست کمی تاریکی هم زیباست
از این محکوم لامپ شهر تیر دار می تر سم
حضورت مسئله امیز نبودت فاجعه انگیز
اگر از تو شوم لبریز؟! من از اوار می ترسم


