من از وسوسه ی اب بود که لبانت
لیوانرا به بوسه گرفت
وگرنه
عاشقی و تشنگی
بهانه است
پیر مردی جوانی
جوانی میان سالی
کنار پایم ترمز کرد
زندگیم مال تو
ای بی خبر از عشق
من به سیبی که طعم لبهای او را بدهد
قانئم
برانیم
نرانیم
به من بگو
یک لیوان هم کمتر بودم؟


