ما هی از اب
میترسد
پرنده از ارتفاع
من از عشق
با هم به ملا قات خدا می رویم
پیچک نیستم
که تنگ در اغوشت
میکشم
می خواهم اشتی کنم
پیشقدم میشوم
تمام گندم ها را به خدا باز خواهم گرداند
این زیتون ها را بگیر
بگذار دستم خالی شود
بگذار دستم پر شود از دست تو
مشت دیگرم پر از گندم
با هم به ملاقات خدا
میرویم
با سیب میرانی و با انار می بخشی؟!
با سیب میرانی و
با یک انار می بخشی
بهشتت از ان خودت
تنها
من را به خاطر اور
ببین
هنوز هم بنده ات هستم
اما
دیگر از هبوت خسته ام
ابم کن
می خواهم نزول کنم
دریا شوم
از تو
از تو می ترسم
از تو میگریزم
و
به اغوش امنت پناه می اورم

